آخرین اخبار

21. بهمن 1396 - 8:35   |   کد مطلب: 32188
روزی که سجاده ها به سجده قیام برخاستند، در همین روز است که شهید شیرزاد عبداللهی از دلاور مردان دیار ایلام نیز همراه مردم می شود تا بعد از آن نماز سرنوشت ساز به قیام علیه طاغوت برخیزد.

به گزارش ایلام رصد، شهید "شیرزاد عبداللهی" در سال 1308 در شهر ایلام دیده به جهان گشود به عنوان كاسب به تامين معيشت خانواده كمك می کرد شهيد از حكومت طاغوت بسيار منزجر بود و همواره در جلسات مذهبي شركت فعال داشت ، با وزيدن نسيم انقلاب و اوج گيري تظاهرات مردم ايران شهيد به صف مبارزان انقلاب پيوست عید سعید فطر سال 1357 روزی است که از خاطر و خاطره های انقلاب هرگز فراموش نمی شود .

روزی که سجاده ها به سجده قیام برخاستند و نماز رهایی از تعلق های دنیوی و زمستان سرد طاغوت شدند و مسجد به میعادگاه عاشقان تبدیل شده بود و در همین روز است که شهید شیرزاد عبداللهی از دلاور مردان دیار ایلام نیز همراه مردم می شود تا بعد از آن نماز سرنوشت ساز به قیام علیه طاغوت برخیزد و در همین برخاستن و معترض شدن به طاغوت است که گلوله های مزدوران سینه پر از عشق به رهایی مردمش را هدف قرار داده و عاقبت در سيزدهم شهريور 57 در تظاهرات عليه رژيم طاغوت در اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد. 
گزیده ای از شرح شهادت شهید شیرزاد عبداللهی که به عنوان اولین شهید انقلاب در ایلام شناخته شده است را که در کتاب " قصه دلبرانه" نگاشته شده در ادامه آمده است.
 
"شیرزاد" فرزند بزرگ آقا سهراب از بین7 برادر از بین همه برادرها با قدی متوسط و شانه های قوی، چهره مردانه و آفتاب سوخته اش که رنج سالیان دراز دکان داری و کشاورزی را نشان می داد؛ با چهره ای بشاش متمایز بود.
 
اون روز عید فطر بود صبح علی الطلوع همه مومنین روزه دار از خیابان های منتهی به مسجد جامع سرازیر شدند. شیرزاد همراه برادران  از خیابان همجوار راهی مسجد شدند؛ شب قبل آیت الله حیدری گفته بودند که فردا در تهران راهپیمایی خواهد شد همین اشاره کافی بود که بچه های خیام، خانواده های موسی آزادی، مهدی نورالهی، صیدآقا و یاسین شاهمرادیان، برازنده ها راهپیمایی خوبی را تدارک ببینند؛ نمازخوانده شد و به رسم هر ساله مبلغی پول از مردم برای کمک مستمندان دریافت شد این علاوه بر زکات بود؛ مسئول اجرا با ذکر نام و نام خانوادگی و مبلغ اعطایی در بلندگوی مسجد دیگران را به کمک بیشتر تشویق می کرد؛ مراسم تمام شد.
  
اولین گروه نمازگزار از مسجد بیرون شدند، "حمید دادوند" همین جانباز فراموش شده امروز در صف اول جماعت بود؛ حمید با صدای غرا شعار میداد و دیگران تکرار می کردند، "مرگ برشاه" در آن زمان دل شیرمی خواست ساواک و شهربانی در گزارش های خود شاه را با کد 66 رمزگذاری کرده بودند و به جای مرگ برشاه مرگ بر کد 66 می نوشتند؛ شیرزاد با یک دست سجاده و مفاتیح را به سینه چسبانده بود و دست دیگر را مشت کرده و با صدای بلند شعار را تکرار می کرد؛ صدای او از عمق وجودش برمی خاست، گویی سال ها این صدا در سینه حبس شده بود و امروز رها می شد.
 
او بیشتر از هر کسی با ظلم شاه و دستگاه جبارش آشنا بود؛ سال ها قبل وقتی برادرش "نورالله" را به جرم فعالیت دانشجویی علیه رژیم شاه دستگیر و شکنجه کرده بودند، یا آن زمانی که بدون حکم دادگاه وتنها با زور ژاندارمری زمین های ابا و اجدادی "رضاآباد" را ازاو گرفته و به شرکت اسرائیلی داده بودند؛ این ظلم را با پوست و استخوان لمس کرده بود.
 
هنوز 50 قدم از مسجد فاصله نگرفته بودند، پاسبانی که مامورحفاظت از ساختمان دادگستری در ضلع غربی 4  راه مسجد بود با کلت کمری شروع به تیراندازی هوایی کرد؛ جمعیت اعتنایی به این تیراندازی نکرد، عشق و ایمان همه را به ادامه تظاهرات وادار میکرد؛ به محض تیراندازی پاسبان از 4 طرف اتومبیل های شهربانی به مردم حمله ور شدند، انبوه جمعیت زیاد بود پاسبان ها از اتومبیل ها پیاده شدند، با باتوم مردم را به باد کتک گرفتند.
صدای رگبار گلوله لحظه ای قطع نمی شد، مردم به کوچه های اطراف پراکنده شدند، سنگ پرانی شروع شد جوانان پیرمردان و زنانی را که زیر دست و پا مانده بودند، کمک می کردند.هرکس هرچی به دستش می امد پرتاب می کرد؛ موزاییک پیاده رو ها در یک چشم برهم زدن کنده شد و بچه ها با کوبیدن انها براسفالت خیابان سنگ قابل پرتاب درست می کردند.
گروهی که به خیابان عبداللهی رفته بودند به دلیل فراخی و پارک مجاور آن پیشرفت خوبی داشته اند؛  در کوچه و نبش دیوارها پناه گرفته و سنگ ها   را حواله مامورین می کردند؛ پیش از نیم ساعت این وضعیت ادامه داشت صدایی از دور فریاد می زد«یکی از بچه های حاج سهراب را کشته اند» اطرافیان که همگی از شیر جوانان خیام بودند، بیشتر جریحه دار شدند.
ایوب برادر شیرزاد را فرستادند که از خبر مطمین شوند؛ ایوب از منزل حاج داوری وارد رودخانه شد و  به انتهای کوچه نورالهی رسید، به سرعت به منزل رسید.
فکرهمه بیشتربه سوی محمدیاسین میرفت چون ساواک و شهربانی او را سردسته اغتشاش می دانستند؛ بدن زخمی شیرزاد را روی یک پتو گذاشته و همگی 4 گوشه آن را گرفته، حمل می کردند.
نصف پیشانی و قسمتی از استخوان سرش را گلوله برده بود؛ به سختی اسم فرزندانش را بزبان می آورد. بچه ها بیشتر با مامورین درگیر شده بودند و از در و دیوار گلوله میبارید؛ سروان روشنی مامورین رابه اتش بس فرا می خواند اما انهادست دست بردار نبودند.
درهمین لحظه گلوله ای پای "جهان مسعودی" را هدف گرفت فریادی کشید و افتاد؛ بچه ها او را از صحنه خارج کردند، مامورین ترسیدند چون بچه ها حمله کردند که اسلحه ها را از آنها بگیرند؛ سوار اتومبیل ها شدند و رفتند؛ او اولین شهید شهر بود.
خبر آمد که سرهنگ "امین طاهری" رییس شهربانی با بلندگو در سطح شهر اعلام کرده که پسران حاج سهراب خود را به شهربانی معرفی کنند؛ حاج سهراب را با همان عبای قهوه ایی به همراه پسرش "محمدرسول" دستگیرکرده بودند.
تازه مردم فهمیده بودند که پس از شهادت "شیرزاد" یکی از شیر مردان خیام با تفنگ شکارچی 5 نفر از مامورین را هدف قرار داده که 2 نفرشان درجا به درک واصل شده و 3 نفر هم به بیمارستان این خبر کمی تسکینی بر دل ها شد اما داغ تلخ دیگر اینکه شهید شیرخانی را در شرق خیابان خیام و شهید امین پور صفرزاد در غرب خیابان خیام به شهادت رساندند.
ازهمان تاریخ بدون هیچ گونه تشریفاتی خیابان خیام به شهدا تغییرنام داد؛ شش دختر شهید شیرزاد که بزرگترینشان 20 سال بیشتر نداشت که در خانه عموبهرام زندگی می کردند و سایر زن ها با التماس میگفتند که بقیه برادرها فرار کنین اما چهره مصمم جوانان خیام که اطرافشان را گرفته بودند شکی در استقامت و مقاومت باقی نگذاشت؛ این جمعیت مصمم و شجاع و با ایمان با چند اسلحه شکاری که در برابر مسلسل و تیربار انها کاری نمی کرد؛ همگی به سوی شهربانی رهسپارشدیم؛ شیرزادهم قبل رسیدن به بیمارستان به شهادت رسیده بود؛ بغض ها ترکید، نیم امیدی که در دلها بود به یاس تبدیل شد ان روزها کسی مقام شهید را درک نمی کرد؛ شهادت همه گیر نشده بود.
"حمید دادوند" و "رحمان قدمی"، پسران "شاهمرادیان" ،"نورالهی" و دیگر هم محله ها هوشیار بودند؛ نگهبان ها بر 4 راه ایستاده بودند تا اگر حمله شد با خبرشویم به پشت بام ها برویم تا شهادت مقاومت کنیم؛ غیرت و شجاعت در چهره ها نمایان بود، شهربانی به دلیل ترس از انجام تظاهرات از تحویل جنازه ابا می کرد؛ عاقبت به اصرار بچه های محله و بزرگان چون ایت الله حیدری و تعمرکاری جسد شهید را به صالح اباد و انجا دفن کردند؛ نزدیک غروب حاج سهراب و محمدرسول را هم ازاد کردند.
اما اتفاق جالبی که به هنگام تهیه گزارش پزشکی افتاد؛ پزشکی به نام مگزین که اهل کشور هندوستان بود و در ایلام خدمت می کرد مسئول تهیه گزارش پزشکی  و صدور جواز دفن بود.
مامورین شهربانی با اصرار تحکم از وی می خواهند که در گزارش خود علت مرگ را اصابت سنگ ذکر کند؛ او مخالفت می کند و تسلیم نمی شود او را تهدید می کنند؛ باز هم تمکین نمی کند و بالاخره گزارش خود را بر مبنی بر شهادت به وسیله گلوله نوشته و از بیمارستان خارج شده و چند روزی به مرخصی می رود.
این شهامت و از خود گذشتگی یک پزشک هندی غیرمسلمان حکایت از تاثیر عمیق خون شهید و پیام نهضت و حقانیت آن بود که علاوه بر مسلمانان آزادگان را نیز بیدار کرده بود.
در دادگستری اما اتفاق جالبتری رخ داد؛ پرونده قتل پاسبان ها به یک بازپرس به اسم "احمدی" ارجاع شده بود، او یکی از قضات شجاع اهل کردستان و سنی مذهب بود و از انقلاب دفاع می کرد، این جز انگشت شمار قضاتی بود که تسلیم ساواک نشده بود.
ساواک ازطریق رییس دادگستری دستور جلب علی اکرم پسرحاج سهراب را داده بود و اصرار داشتند که حکم علی اکرم را صادر کند اما احمدی می گفت تا تحقیق نکنم تصمیم نمی گیرم و به دلیل دخالت شهربانی موضوع تحقیق به ژاندارمری داده بود. چند روز بعد علی اکرم را به بازپرسی احضار کرده و مورد سوال قرار داد؛ او تیراندازی را که واقعا هم کار او نبود انکار کرده بود؛ بازپرس او را با ضمانت آزاد و پرونده را به دادگاه نظامی خرم اباد ارسال کردند که به دلیل پیروزی شکوهمند انقلاب این پرونده برای همیشه بایگانی شد. ولی پرونده نهضت و انقلاب شهید وشهادت هرگز پایانی نخواهد داشت.

 
ایلام پویا
 

انتهای پیام/

دیدگاه شما

خامنه ای دات آی آز